بلبلي برگ گلي خوش رنگ در منقار داشت
و اندر آن برگ و نوا خوش نالههاي زار داشت
گفتمش در عين وصل اين ناله و فرياد چيست
گفت ما را جلوه معشوق در اين کار داشت
يار اگر ننشست با ما نيست جاي اعتراض
پادشاهي کامران بود از گدايي عار داشت
در نميگيرد نياز و ناز ما با حسن دوست
خرم آن کز نازنينان بخت برخوردار داشت
خيز تا بر کلک آن نقاش جان افشان کنيم
کاين همه نقش عجب در گردش پرگار داشت
گر مريد راه عشقي فکر بدنامي مکن
شيخ صنعان خرقه رهن خانه خمار داشت
همون بغض، بغضي كه از سر دلتنگي ِ باز شد. مطمئن باش، حالا راحت ميخوابم.
توی شلمچه، مثل بچه گیامون لیله بازی میکردیم
هر کس روی مین می رفت، می سوخت!!!
مریم عزیزم! ممنون از جملهِ بزرگ و زیبات.
کمکم کن راهروی خوبی باشم
نه تند برم نه آهسته
درست در کنار تو
کمکم کن پرنده خوبی باشم
نه بالا پرواز کنم نه پایین
درست در کنار تو
کمکم کن یاد بگیرم
چطور به چشمانت نگاه کنم؛
که نه اشکهای مرا ببینی
نه عشق درون چشمهایم را
کمکم کن چطور به رویا فرو بروم
نه واقعی، نه دروغ
درست در رویا
کمکم کن چطور قایقران خوبی باشم
نه به راست بروم؛ نه به چپ
درست به سمت هدف
کمکم کن یک دوست واقعی باشم
درست مثل تو....
ع-ر عزيزم! ممنون بابت شعر قشنگت.
ولی من هنوز منتظرم.
اي كاش اونقدر پاك و خالص بوديم،
كه دستي رو اگر براي دعا به سوي آسمون بالا برديم،
قبل از فرود دستها حاجتمون اجابت ميشد.
كودك آسماني خيلي وقته زمينی شده!
نه راه برگشت داره
نه راه رفتن
ميدوني!
درد داره