تبليغاتX
::. Spider .::
Spider
84/12/23
ت و ت ا ن د ا ر ی !

 

خورشید هم آرام آرام می‌سوزاند  

مثل تو 

آرام آرام می‌رود 

مثل تو 

آرام آرام همه را به خود جذب می‌کند  

مثل تو 

و 

من هنوز اشتباه می کنم!!!!  

تو 

 تا 

 نداری

 

84/12/16
املای من
 

نمره ی من چند میشه؟

 

 

وقتی تمام ورقهای من سرشار از نوشته هایی است

 که تو از آن با غلط املایی یاد میکنی

وقتی سطر به سطر زیر حروفم با خودکار قرمزت

بیرحمانه خط می کشی

وقتی برای انشاء تمام نشده ام پایان میزنی

وقتی تو را با نام میخونم و رخ از من میگیری

دگر چطور می خواهی من معلم هزاران کودک پابرهنه شوم!؟

من که هنوز سرسطر به دنبال واژه جدید گریه میکنم!

من که خود هنوز غرق واژه های غلطی هستم

که تو هر بار از سر بی حوصلگی آنها را تصحیح میکنی!

من که هنوز در کوچه پس کوچه های این شهر غریب

آوای عدالت سر میدهم

نه ... نه ... یا من هنوز کودکم

 یا تو هنوز باور نکرده ای پشت این تل شنی

باز هم انسانهایی هستند که باور دارند خورشید همیشه به یک جهت نمی تابد

چه میدانی، شاید آخرین صفحه تقدیر

دیدار سرد ما باشد

پشت همین نگاههای ساده ای که امروز از آن میگریزیم!

نه ... بیا برای آخرین بار درست ببینیم... و شاید یک بار درست بنویسیم.

حال دیگر بهایی ندارد

تو هزار بار بنویس دوست دارم

من هزار بار ورق میزنم دوست دارم

اما وقتی چکیده حرفهایمان بر ورقهایمان رنگ دروغ میگیرد

میلیاردها بنویس دوست دارم... من میخوانم اما میدانم که باطل میخوانم!

تو هنوز سر سطر در کمین واژه های تصحیح نشده ی من هستی!

نه این بار احساس من  است که به برهوت میرود...

و تو همچنان پشت خطوط مبهم نگاه من شکار می کنی

با نگاههایی که امروز از سر ترس از آن میگریزم

تنها خیره چشم می دوزم

نه بدود سیگاری که بی محابا آتش میزنی

به افق مبهمی از فرداها که میان چشمهایت غرق می شود.  

 

84/12/11
فرشته و شاعر
 

فرشته دهانش مزه عشق گرفت.
شاعر و فرشته اي با هم دوست شدند.فرشته پري به شاعر داد و شاعر ، شعري به فرشته.
شاعر پر فرشته را لاي دفتر شعرش گذاشت و شعرهايش بوي آسمان گرفت و فرشته شعر شاعر را زمزمه ي کرد و دهانش مزه عشق گرفت.
خدا گفت : ديگر تمام شد.ديگر زندگي براي هر دوتان دشوار مي شود.زيرا شاعريکه بوي آسمان را بشنود، زمين برايش کوچک است و فرشته اي که مزه عشق را بچشد، آسمان برايش تنگ.
پرفرشته‌اي دست شاعر را گرفت تا راه‌هاي آسمان را نشانش بدهد و شاعر بال فرشته را گرفت تا کوچه پس کوچه‌هاي زمين را به او معرفي کند.شب که هر دو به خانه برگشتند، روي بال‌هاي فرشته قدري خاک بود و روي شانه‌هاي شاعر چند تا پر...

 

 

84/12/05
رویاهــــــا!
 

 

...! در بی قراری رویا رو نارس بچین