مثل يک قاچ بزرگ از يک هندوانهي خنک
براي آرامش درونم اومدي
پس التهاب چشمانم براي چيست!؟

ديشب آسمان را ديد ميزدم؛ گفتم: چقدر سياه!
مادرم گفت : گودی زیر چشمهات، سیاهی شبها را میماند...
تو اين را ميدانستي؟
![]()
مگه نمي دونستي خورشيد " ت ا ن د ا ر ه " ؟
مگه نمي دونستي هر كس عاشق خورشيد بشه " م ي س و ز ه" ؟
مگه نمي دونستي تو با خورشيد " آ ي ن د ه " نداري؟
مگه نميدونستي اگر بهش حتي نزديك بشي "م ي س و ز ي "؟
مگه نمي دونستي ... ؟
همين!؟
سرتو ميندازي پايين؟
حرفي، سخني ...
حالا بشين و پوست لبت رو بكن ...
حالا بشين و به همه چيز دزدانه نگاه كن ...
حالا بشين و حسرت بخور ...

قرصهای من کجاست!؟
دیشب وقتی دنبال قرصهام میگشم پیداشون نکردم
مامان اونا رو ریخته دور.
آخه چرااا؟
نمیخوام خودمو بکشم که
میخوام راحت بخوابم.
فقط همین!
امروز دلم عجيب هوايت را كرده!
تو چي؟
ميدانستي دليل نيامدنم حرمت راه است؟
ولي من خوب ميدانم كه دليل نيامدن تو حرمت پا است!