تبليغاتX
::. Spider .::
Spider
85/08/29
 

من آمدم.

من را

ب ب ر...

 

 

85/08/25
 

جواب زنده بودنم

مرگ نبود...           

 

پ.ن : حسین پناهی گاهی وقتا دل آدم رو با یه جمله توصیف میکرده.

 خدایش بیامرزد هم اون رو  هم پیرمرد مهربون منو.                                                 

 

85/08/23
 

پیرمرد مهربانم!

خاکت را  که بر سرم ریختن

گفتن مهر را میبرد

خودم دیدم

به دوش کشیدنت تا کشتزار مردگان

به خاک کاشتنت

تا زنده درو کنم تـــو را...

 

85/08/20
 

زندگي بود

او رفت

پيرمرد تنها شد

پيرمرد مهربان تنهاي تنها شد

پيرمرد مهربان تنهاي تنهاي تنها شد

 

پيرمرد مهربان هم  ر ف  ت *

 

پيرمرد مهربان من را آتش زد...

 

پ ن:  يك شنبه 14/8/85

 

85/08/13

 

حرفهاي من به او

 

 اويي كه تويي

 

ولي اينبار از زبان مصطفي مستور:

 

 

اوايل كوچك بود. يعني من اين طور فكر مي كردم. اما بعد بزرگ و بزرگ تر شد. آن قدر كه ديگر نمي شد آن را در غزلي يا قصه اي يا حتي دلي حبس كرد. حجم‌اش بزرگ تر از دل شد و من هميشه از چيزهايي كه حجم شان بزرگ تر از دل مي شود، مي ترسم. از چيزهايي كه براي نگاه كردن شان ـ بس كه بزرگ‌اند ـ بايد فاصله بگيرم، مي ترسم. از وقتي كه فهميدم ابعاد بزرگي‌اش را نمي توانم با كلمات اندازه بگيرم يا در « دوستت دارم » خلاصه اش كنم، به شدت ترسيده ام. از حقارت خودم لج‌ام گرفته است. از ناتواني و كوچكي روح‌ام. فكر مي‌كردم هميشه كوچك تر از من باقي خواهد ماند. فكر مي كردم اين من هستم كه او را آفريده‌ام و براي هميشه آفريده‌ي من باقي خواهد ماند. اما نماند. به سرعت بزرگ شد. از لاي انگشتان من لغزيد و گريخت. آن قدر كه من مقهور آن شدم. آن قدر كه وسعت‌اش از مرزهاي « دوست‌ داشتن » فراتر رفت. آن قدر كه ديگر از من فرمان نمي برد. آن قدر كه حالا مي خواهد مرا در خودش محو كند. اكنون من با همه‌ي تواني كه برايم باقي مانده است مي‌گويم « دوستت دارم» تا اندكي از فشار غريبي كه بر روح ام حس مي‌كنم رها شوم. تا گوي داغ را براي لحظه‌اي هم كه شده بیاندازم روي زمين.