حرفهاي جامانده از اسپايدر يكساله!
هميشه نويد يك نوشته را به تو داده بودم، توي كه دوري اما ميفهمي مرا. چرا!؟
چون با من همگام شدي همصدا شدي... .
هي! رفيقم ميشوي!؟
قصهي من قصهي نگه داشتن يك قاصدك است كه حبسش كردم در بين تارهاي كه تنيدم.
هي ميكوبد خودش را به در و ديوار.
قرار بود طعمه باشد، قرار شد بلعيده شود
اما
ن ش د ...
با چه حرفهاي مجذوبش كردم
تصور كن سياهي من؛ چطور آمد قاصدك سفيد! نميدانم...
قاصدك شد يكتا همدم كارتنك قصهي ما.
انگار قبلترها مرا ميشناخت
آمد
و مهرباني آورد
صلح
محبت
صفا
و ع ش ق
سر بلند كردم ديدم
وااااااااااي
ع ا ش ق شدم.
مثل يك مادر از او انتظار داشتم
بگردد دورم
نازم كند
ناز بخرد
بيچاره چقدر سخت زمان را گذراند...
عيد زماني بود كه خواستم بروم
نشد
نگذاشت
نتوانستم
روز گرمي بود خواست برود
نگذاشتم
گرفتمش ...
ميداني!
تارها پوسيده شدن
هر وقت بخواهد ميتواند برود
مي داني!
من از تنهاي مي ترسم
از تنها شدن ميترسم
از تنها ماندن ميترسم
از ت ن ه ا ي ميلرزم و ميميرم
حالا
همين زماني كه داري ميخواني
او رفته
منم رفتم
بر مي گردد!؟
بر ميگردم!؟
نميدانم...
پ.ن: حرفهاي بود كه مدتها نوشته بودم اما نشد تا اينجا بنويسم. حالا كه دارم يكساله ميشوم و ميروم مينويسم تا تو بنوشي.
حرفهاي هستي!
از هستي خويشتن گذر بايد كرد زين ديو لعين صرف نظر بايد كرد
گــر طــــالب ديـــدار رُخ محبوبي از منزل بيگانه سفـــــر بايد كرد
اسپايدر يكساله شد. يك سال از شادي و غم نوشت. تصوري از يكساله شدن و به اتمام رساندن رسالتِ نوشتن از دل نداشتم. اما حالا رسيدم به انتها. احساس نياز ميكنم به شكستن قالب. نه اينكه نوشتني در كار نباشد، چرا كه عادت ثانوي من همين نوشتن است. بدون نوشتن كه دق ميكنم كنج اتاقم.
اين وبلاگ را در بدترين شرايط روحي در آن برهه از زمان ايجاد كردم. اما حالا در بهترين شرايط در اين روزگار به اتمام مي رسانم. شايد روزي روزگاري وبلاگي بهتر از اين وبلاگ براي خودم ولاغير ايجاد كردم و نوشتم.
دوستي ميگفت عمر مفيد يك وبلاگ يك سال است. بايد رسالتت را در يكسال به انجام برساني. ما هم از سر ارادت به ايشان رسالت را رسانديم و كوله بار را برداشتيم و ميخواهيم راهي شويم. قبل از رفتن از اين خانه خواستم حرفهاي را بزنم كه لازم و ملزوم است.
*من، هستيام، يك بنده كه مفتخرم به بندگي درگاه خداوند. من هستي اويم و او هستي من.
* حال امروزم را اگر بخواهي برايت ميگويم؛
در ميان قلب دخترك
دستهي فرشته دف زدن ...
* بهترين مزيت اين وبلاگ تاريك دوستان خوبي بود كه با خود ميبرم،
مريـــــــم مهربانم، نازنين هميشه نازنينم، پري ســـا خوب و ساكتم، بهـــارهاي نازنينم، مــرمـــر گلم، آمون بزرگوارم، مرجان خوبم، هاله عزيزم، زهرا خوبم (كه جايش را در كنار من سبز گذاشت تا به ابد)، ماني مهربانم، ملينا بدون ل بي مثالم و كم نور هميشه عاشقم و ... . (باور كنيد هميشهي روزگار كه روي اين زمين هستم شما را در ذهنم زنده نگاه ميدارم)
*براي يكي، ناخداي مهربان! خـــدا شدي!
حستان سبز در ذهنم.
به اميد ديدار
سبز باشيد.
خدانگهدار.
نامه ی مشترک...!
پ.ن: هر چیزی بهایی داره. بهای آزادی منم پذیرفتن این نامه بود؛ غیر از اینه!؟
آرزوهام به اندازهي شاديهات بلنده
و شاديهام به اندازهي موهات كوتاه
پ.ن: ميذاشتي نفس بكشم؛ دوباره بغض بهم دادي كه چي بشه لعنتي!؟
فرشتهي در خودم دارم با موهاي قرمز و بالهاي سفيد كمي چروكيده.
كار فرشتهام اينه كه منو از دنيا جدا كنه و براي اين كار ميل شديدي به
خوابيدن به من بده. اما نميدونم فرشته رو كي دزديده...!
پ.ن: لطفا با زبون خوش بيا فرشتمو بهم پس بده ...
اي كاش ميتونستي سرماي اين اتاق رو حس كني
و اين رو ميفهميدي من به خاطر تو اينجام...
پ. ن : دل ميفروشم، نميخري!؟
از وقت بازي گذشته اما منم بازي...
1- اگر همهي حقوقمو رو براي كتاب خريدن صرف كنم هيچ وقت پشيمون نيستم.
2- دلم ميخواد يه اختراعي صورت بگيره؛ يه دستگاهي اختراع بشه كه حتي بتونم زير دوش هم كتاب بخونم و كتابم خيس نشه.
3- ديوونه وار جملاتم رو دوست دارم هر چند خيليا ميگن چرت و پرت هستن.
4- هيچ چيز و هيچ كس نيست كه من نتونم از خيرش بگذرم الي يه چيز، (؟)
5- به اندازهي قانونهاي موجود توي زندگيم قانون دارم. يكيشون هم اينه كه " چيزي كه به من ميدن، ميگيرم و چيزي كه ازم ميگيرن، ديگه نميخوامش"
منم
رو به بازي دعوت ميكنم.
می خوام دوتا دیگه رو هم تو بازی راه بدم.
تو گرفتـــار من شدي
من اسيـــر تو
پ. ن :آخـه چرا خــــــــدا !؟ ما كه بخت هم نيستيم چرا ميخواي بختك هم باشيم !؟
خب چرا !؟ حرف بزن، سكوت ميكني چرا!؟
