- بهش میگم: به من نگو "قربونت برم" وقتی نمیتونی بری!
به من نگو "نفس" وقتی بدون من داری راست راست نفس میکشی!
به من بگو "دوست دارم" چون میدونم داری...
+ به من میگه: گذشته رو رها کن.
پ.ن: گذشته شده پتک تو سر. ای کاش گذشته ام می سوخت.
من برگشتم!
با گره های فکری و
تردید در تصمیم گیری.
بعدا نوشت: بلاخره بارون رو دیدم. لمس هم کردم اما ... مست نشدم فقط آرام شدم و کمی سرد.
S i l e n t
پ.ن: دارم میرم مسافرت. هوای اینجا رو داشته باش تا بیام. باشه!؟
بعدا نوشت: خدایم! از پذیرایت ممنونم. اگر مهمونی بدی بودم منو ببخش.
امروز یادت کردم پیرمرد مهربانم و برایت خواندم ...
بِسمـِــ اللـــ الرَ حـــ
اَلـحَمــ اللـــ رَبـِـــ الـــعـــ ...

باران آمد
من را خدا خواب کرده بود
نشنیدمش
لمسش نکردم
فقط شادابی گلهای باغچه را دیدم...
پ.ن: این رسمش نبود بارون بیاد و من خواب باشم.